افسانه ضیافت افلاطون


در زمان های دور، جنسیت زن و مرد در انسانها یک جور بود و با هم بود تا اینکه مشیت خداوند برآن قرار گرفت که آنان را به دو نیمه ی متفاوت، از یکدیگر جدا کند. از آن زمان افراد بشر در جهان سرگردانند و در جستجوی یکدیگرند. عشق در واقع آن گونه اشتیاق و تمایلی است که ما، به آن نیمه ی از دست رفته ی خویشتن داریم.

سفرنامه هاي مصطفي خسرو - هراز

يه چند وقتيكه كه چيزي ننوشتم ،بميرم براي اين وبلاگ متروكه ،اصولاً قبلاً وقتي بیشتر مي نوشتم حالم بهتر بود ، حلا يا حالم خوب بود چونكه بیشتر مي نوشتم يا اينكه چون حالم خوب بود، بیشتر مي نوشتم . زيادم فرقي نمي كنه كلاً نوشتن باعث ميشه آدم چند دقيقه اي با خودش خلوت كنه كه اين خودش كليه.
حالا كه بعد از يك وقفه مي خواستم شروع كنم چيزي به ذهنم نمي رسيد ، كه ياد موضوع انشاء هاي زمان مدرسه افتادم مثل : تعطيلات عيد را چگونه گذرانديد ؟ يا تابستان چگونه گذشت ... لابد معلم هاي بيچاره هم بعد از تعطيلات ذهنشون خوب كار نمي كرد ولي به هر حال كه براي من ايده خوبي بود و اين شد كه شروع كردم به نوشتن خاطرات جناب مصطفي ميرزا .



سفرنامه هاي مصطفي خسرو خان سیاح الممالک –
اين داستان : هراز- رينه
ماجراي سفر به ديار رينه را اندك توفيري است با سفرهاي پيشين ما كه عمدتاً سياحتي بودند و به قصد صفا .
و ما اينبار جهت خدمت به عالم علم و خاتمه دادن به داستان طولاني پايان نامه ي خويش ، بار سفر بسته و راهي اين راه پر خطر شديم و مفخر عالم " رفاقت " و شراكت ، جناب امير خان معزالسلطنه ، همچون هميشه پا در ركاب ، اينبار در عالم رفاقت جداً خطر كرده ، در معيت ما عازم ديار هراز شدند، كه جداً در اين فصل از سال كم از ولايت آلاسكا نداشت.
خلاصه كنم كه پس از اطراق و روئیت محل ، دفترو دستك خويش گسترانديم و جمله تجهيزات مساحی خویش علم نموديم به قصد نقشه برداري و ترسيم رخسار محل تا بلكه به خيال خود اندك داده هاي مقدماتي جهت ادامه ي كار را فراهم آوريم ، فارق از اينكه سرماي مهلك كوهستان مجال كار نخواهد داد و انگشتان مباركمان در همان اوان كار ، چنان فريزخواهند شد که فرار را بر قرار ترجیح داده ، از محل خواهیم گریخت.
و اما در مسير مراجعت جهت انجام پاره اي از امور مسير پوشيده از برف پلور را برگزيديم . و چه زيبا بود روئيت غروب آفتاب در آن كوههاي سپيد روي ی سر به فلك كشيده در آن ارتفاع و ما هم مبهوت از اين زيبايي ها بوديم و ضمن رانندگي اتول در اين مسير پوشيده از يخ ، مشغول عكاسي و ثبت اين مناظر بديع بوديم و حظ عظمی مي برديم كه غرولندهاي همراهمان ، امير خان مخل شدند، كه پيوسته اصرار در بازگشت داشتند و مكرر به صوت جليل آيات ياًس تلاوت مي نمودند . البت حال كه خود را جاي ايشان و در آن لحظات خطير مي گذاريم مي بينيم كه پر بيراه هم نميگفتند . جاده اي تقريباً متروكه ، برف گرفته و يخ بسته ،خودرويي فاقد لنت و مجهز به سيستم صلوات جهت ترمز يا هر گونه توقف اضطراري و برف پاك كن هايي تعطيل و از همه مهمتر شوفري شش دانگ و متبحر همچون بنده كه در زمان راندن اتول به همه چيز و همه کس اشراف و احاطه دارد، جز جاده ی پیش رو.
ناگفته نماند كه پيشگويي هاي نوستر داموس خان همراهمان هم خطا نرفته ،و در پي اندك سرسره بازي بر سطح مسير، چنان برخورد كرديم با پرشيا سواري كه از مقابل مي آمد كه خودمان هم از اينكه به طور غير قابل باوري سالم و بدون خسارت از مهلكه جان به در برده بوديم متعجب مانديم . خلاصه كه چيزي نمانده بود كه از فيض شهادت در راه علم بي نصيب نمانيم .
منباب پرهيز از اطاله كلام در شرح وقايع مسير بازگشت تنها بدين اكتفا مي كنم كه تاريكي هوا و برف تازه باريده در مسير هراز و اضافه شدن فقدان آينه بر مجموع نقايص اتول باعث شد كه مخارج سفرمان كمي افزايش يابد ، البته براي همراه معظم ، اميرخان ، و آن هم بواسطه ي نذرو نيازهاي مكرر ايشان كه پيوسته به درگاه مقربين الهي نثار ميكردند چرا كه حالا بر خلاف ما چشم به راههاي متعدد دارند .
وداستان اين سفر كوتاه و اكشن به همين جا ختم نمي شود چرا كه پس از چند روزي استراحت و شكر نعمت حيات مجدد، زماني كه خواستيم نتايج سفر و داده هاي به دست آمده را جهت استفاده استخراج كنيم ، بر ما معلوم گشت كه سرماي سخت آن روز كوهستان بر مغز مبارك امير خان هم تاثير كرده و باعث شده بود تا همان نقاط برداشت شده را نيز سيو نكنيم و حالا ما مانديم و يك دوربين خالي از اطلاعات و يك ماشين درب و داغان واما كلي خاطره ....


تنها دو بار زندگي مي كنيم


خوب بالخره امشب بعد از قرني ما يه فيلم خوب از اين سينماي ايران ديديم . شايد آخرين باري كه رفتم سينما و بعد از فيلم احساس حماقت و پشيموني نكردم، حدود پنج-شش سال پيش بود، بعد از فيلم مهجور" شب هاي روشن".
گرچه اين فيلم" تنها دوبار زندگي مي كنيم" هم به پاي ورژن شاعرانش ( شب هاي روشن ) نمي رسيد ولي باز به اندازه اي بود كه امير خان درجه نه خوب- نه مزخرف رو بهش اعطا كنه و همين هم در روزگاري كه چارچنگولي ها 700-800 ميليوني ميفروشن و كسي از اومدن و رفتن فيلم هايي مثل تنها دوبار زندگي مي كنيم با خبر نميشه ، خودش كليه .
از نظر من گرچه سيامك فيلم فيزيكش انگ نقش بود اما شخصيت استاد شب هاي روشن بهتر در اومده بود شايد براي اينكه بر خلاف سيامك، هيچ وقت نمي خنديد. ولي دختر پرتقالي اين فيلم ( شهرزاد ) كم از دختر فيلم مؤتمن نداشت و آقا حسين عليزاده هم كه طبق معمول كارشون درسته ديگه.
چيزي كه من بيشتر در مورد فيلم پسنديدم، تدوين غير خطيش بود كه حتي بهم يه ايده جديد در مورد سروسامون دادن اين وبلاگ متروكه داد . راستش از اونجايي كه كامپيوتر همه ويروس داره و كامپيوتر ما جن، چند وقتيكه چيزايي كه مي نويسم قبل از اينك بخوام آپشون كنم گم ميشن . خلاصه به اين فكر بودم كه گپ اين چند وقت رو كم كم به صورت فلاش بك پر كنم، اما وقتي ديدم دست به سر كردن اين بعد چهارم ( زمان ) هم بد نميشه، تصميم بر آن شد كه از اين طريق پيش رويم و براي همين هم فعلا تگ و زمان و كامنت مامنت... تا اطلاع ثانوي تعطيل است.

راز رسیدن به همه چیز از هیچ


راز رسیدن به همه چیز از هیچ
در ریاضایت قدیم نقطه را یک نیستی تعریف کرده اند ، به عبارت دیگر گفته اند نقطه آن موجودی است که بر آن طول و عرض و ارتفاعی نیست و برای آن در جهان مادیات جایی پیدا نمی شود .
اما اگر همین نیستی حرکت کند ، از حرکت آن خط حاصل می شود و از حرکت یک خط سطح و از حرکت سطح جسم .
پس در دنیای ریاضی می توان جهان مادیات را از هیچ آفرید . به مطلب زیر توجه کنید :
دو شکل الف و ب را در نظر بگیرید :
در شکل ( الف ) با دو پاره خط موازی CD و AB مواجه هستیم که در آن طول CD سه برابر طول AB است ، ولی تعداد نقاط این دو پاره خط برابر است ، چون به ازای هر نقطع M واقع بر CD نقطه ای چون N واقع بر AB موجود است و بالعکس . پس تناظر بین این دو پاره خط یک به یک است .
در شکل (ب )می توان گفت تعداد نقاطکل یک صفحه واقع در خارج دایره به شعاع R با تعداد نقاط درون آن دایره برابر است . چون اگر نقطه A را در خارج دایره اختیار کنید و از A به O وصل و وبر دایره مماس MA را بکشید و از M ، پای مماس ، به OA عمود کنید ، نقطه B حاصل می شود و بالعکس . پس تناظر بین نقاط خارج دایره به شعاعR و داخل آن یک به یک است .
درک این مطلب بدون شناخت بینهایت دشوار است .
با ریاضایات می توان جهان هستی را در دانه ارزن جای داد ، یعنی بین یک دانه ارزن و جهان هستی یک تناظر یک به یک برقرار کرد . و با روح ریاضیات ، پی به عظمت آن برد .
آنهایی که چون مادیون می اندیشند و جهان ریاضیات را کوچک می بینند ، وقتی از بینهایت صحبت می کنند ، حرفشان آن است که بینهایت در دسترس نیست و چون دست نیافتنی می باشد ، بنابراین هر قدر برای رسیدن به آن در طول یک محور به چپ و راست حرکت کنیم ، دست یازیدن به آن نا ممکن است . اما اشتباه می کنند .
یعنی بینهایت را در جهان مادیات راهی نیست .
چون اگر همه موجودات عالم را به کوچکترین ذرات مادی خود تقسیم کنند و آنها را اشخاص پر حوصله ای بشمارند ، بالخره تمام خواهند شد و تعداد حاصل به بینهایت نمی رسد .
بینهایت ، معجزه گرعلم ریاضیات است و راهگشای پیشرفت های آن ، چون روح ، قابل روئیت نیست ، ولی حاکم بر جسم اعداد حقیقی است .

دکتر عبدا... شیدفر

تاریخ بی خردی

چند وقتی که دارم کتابی میخونم به اسم تاریخ بی خردی ، که در نوع خودش خیلی منحصر به فرد .گذشته از عنوان جالب کتاب و مطالب از اون جالب ترش ، چیزی که در برخورد اول برام جالب بود حجم کتاب بود . واقعاً ما آدمها چه موجودات باحالی هستیم که تاریخ بی خردیمون چیزی کمتر از تاریخ ویل دورانتمون نداره .


برای اینکه با حال و هوای این کتاب ، که بخاطروضعیت این روزهای کشور زیاد هم طرفدار پیدا کرده ، آشنا بشید یه تکه هایی از اون رو میگذارم اینجا :

پیروی حکومت ها از سیاست های مغایر با منافع خویش یکی از پدیده های مشهود سراسر تاریخ صرف نظر از زمان و مکان است . انسان ظاهراً در حکومت بیش از هر رشته دیگر فعالیت های بشری بی کفایتی نشان می دهد . خرد که می توان کفت داوری بر پایه تجربه و عقل سلیم و اطلاعات موجود است ، در این رهگذر کمتر به کار می افتد و اغلب سرخورده و ناکام است . چرا زمام داران این همه برخلاف عقل و منافع خردمندانه خویش عمل می کنند ؟ چرا شعور چنین به ندرت وارد کار می شود ؟
از اول شروع کنیم : فرمانروایان تروا به هر دلیل که بگیریم می بایست بد گمان می بودند که حقه ای در کار یونانیان است ، پس چرا ، با وجود این ، آن اسب چوبین مشکوک را به درون باروی خود کشیدند ؟ چرا وزیران جورج سوم یکی پس از دیگری به جای آشتی و دوستی با مهاجر نشین های آ مریکا آنها را زیر فشار گذاشتند ؟ مگر مشاوران به کرات یاد آور نشده بودند که لطمه وارده بی شک فزون بر بر هر سود محتمل است ؟ چرا کارل دوازدهم { پادشاه سوئد } و ناپلئون و پس از آن ها هیتلر با وجود بلایی که بر سر پیشینیان هر کدام آمده بود باز به روسیه حمل بردند ؟ چرا مونتزوما ، سردار سپاه شرزه و تشنه کام و فرمانروای شهری سیصد هزار نفری ، دست بسته تسلیم چند صد تن مهاجم بیگانه شد – حتی پس از آنکه مهاجمان آشکارا نشان دادند که بشرند ، نه خدا ؟ چرا چیانگ کای شک به نداهای هشدار دهنده یا نداهای خواستار اصلاحات وقعی ننهاد تا از خواب که برخاست کشور دیگر از دست رفته بود ؟ چرا کشور های وارد کننده نفت برای نفت موجود به رقابت می پردازند ، حال آنکه جبهه ای متحد و مستحکم در برابر صادر کنندگان کنترل وضعیت را به دست انها می دهد ؟
جان آدامز ، دومین رئیس جمهوری آمریکا اعتراف می کرد : " در حالی که همه علوم دیگر پیشرفت داشته اند ، علم حکومت متوقف مانده است ، و امروز بهتر از سه یا چهار هزار سال پیش اعمال نمی شود ."
سوء حکومت چهار گونه است و اغلب آمیزه ای از هر چهار :
1- استبداد یا ظلم و فشار ، که تاریخ چنان آکنده از نمونه های مشهود آن است که نیازی به ذکر شواهد نیست .
2- جاه طلبی بیش از حد ، مانند جد و جهد آتن برای فتح سیسیل در جنگ پلو پونزی ، یا تلاش های فلیپ دوم برای فتح انگلستان به اتکای ناوگان جنگی اش ، یا دوبار تکاپوی آلمان برای تسلط بر اروپا به پیروی از پندار سیادت نژادی ، یا تقلای ژاپن برای تشکیل نوعی امپراطوری آسیایی .
3- بی کفایتی یا انحطا ط ، مثل داستان امپراطوری روم باستان ، آخرین تزارهای رومانوف روسیه و واپسید دودمان امپراطوری چین .
4- و بالخره بی خردی یا اصرار در کژ اندیشی . این کتاب درباره تجلی ویژهای از شق اخیر است ، یعنی پیروی از سیاست های مغایر با منافع مردم و کشور خود ، غرض از منافع هر آن چیزی است که به آسایش و سود مردم تحت حکومت بینجامد ، و مراد از بی خردی گزینش سیاست هایی است که نقض این غرض کند .

پيش داوري

در این قسمت از برنامه میخوام یه سوال فنی بپرسم :
سوال اول : مادری چهارمین فرزند خودش رو حامله است . اگر از سه فرزند قبلی این مادر ، یکی کور و دو فرزند دیگر معلول به دنیا آمده باشند و خود مادر هم به مرض سفلیس مبتلا باشد ، پیشنهاد شما در مورد نگهداری یا ثقط فرزند چهارم چیست ؟

سوال دوم : فرض کنید می خواهیم برای دنیا یک رئیس انتخاب کنیم ، شما کدوم یک از افراد زیر را انتخاب می کنید :

1- با رشوه گيران و باند هاي مافيايي خوب رابطه برقرار مي كند
اهل مشروب است .
همزمان علاوه بر همسرش ، دو معشوقه دیگر هم دارد .
به مشورت با منجمان و غیب گویان اعتقاد دارد .



2- روزها تا ظهر می خوابد .
دوبار از محل کارش اخراج شده .
بسیار تنبل است .
روزی دو بطر ویسکی می نوشد .



3- بسیار منظم و دقیق است .

دوبار نشان شجاعت گرفته است .

گیاهخوار است .

مشروب نمی خورد .

فردی مذهبی است .


خوب ، انتخاب شما کدوم بود ؟ دلایلتون برای این انتخاب ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خوب حالا بیاییم ببنیم این افراد چه کسانی بودند :





1- روزولت


2- چرچیل



3- هیتلر

اما در مورد سوال اول ، اگر توصیه شما ثقط جنین بود ، احتمالا شما می توانستید جهان را از داشتن نابغه ای مثل بتهوون محروم کنید .


خوب می دونید منظور این سوالها چی بود ، این سوالها رو برای اثبات یکی از بزرگترین مشکلات ما آدمها ، یعنی پیش داوری ، مطرح کردند .
خوب می بینید دو روز رفتم دوره روانشناسی صنعتی – سازمانی ، چه حرفایی یاد گرفتم ، فکر کنم حسابی متحول شدم .

از روزهاي قهوه و كتاب - سلاخ خانه شماره پنج

این روزها، ادبیات آمریکای لاتین به شدت مد شده و نویسنده های برزیلی و آرژانتینی و کلمبیایی ، توی دنیا دارن خوب می تازند ، ولی هنوز، نویسندهای چک یه چیز دیگن. البته روسها هم در در مقایسه با زمان خودشون ، واقعاً محشرند ولی من شخصاً عاشق ادبیات چک هستم .
چند وقت پیش کتاب سلاخ خانه شماره پنج نوشته کورت ونه گات رو خوندم که به نظرم یه نمونه خوب آمریکاییه و برای همین هم یه تیکه از این کتاب رو اینجا آوردم:


گاوها ماق می کشند ،
کودک بیدار می شود ،
اما مسیح کوچک ،
هرگز گریه نمی کند .
روزواتر به او گفت :نام کتاب انجیل فضایی اثر کیگلور تراوت است . کتاب ، درباره مسافری از فضا بود ، این مسافر می خواست ، در صورت امکان ، بفهمد مسیحیان چرا به این آسانی دست به شقاوت می زنند ، از این رو تحقیق جامعی از مسیحیت به عمل آورد .
مسافر فضایی به این نتیجه رسید که این اشکال تا حدودی از سبک بی بندو بار قصه گویی عهد جدید ناشی می شود . به گمان او انجیل علاوه بر مباحث دیگر ، می خواهد به مردم بیاموزد که نسبت به دیگران حتی نسبت به پست ترین آدمیان فرو دست شفقت نشان دهند .اما آنچه انجیل در واقع می آموخت چنین بود :
پیش از آنکه کسی را به قتل برسانی ، مطمئن شو طرفت آدم بی کس و کاری باشد ، بله ،رسم روزگار چنین است .
مسافر فضایی می گفت عیب داستانهای مسیح این بود که مسیح علی رغم ظاهرش ، در واقع پسر نیرومند ترین شخصیت کائنات بود .
خوانندگان این موضوع را درک می کردند ، بنابر این وقتی به بخش مصلوب کردن او می رسیدند ، طبعاٌ به فکر فرو می رفتند و روزواتر این قسمت را دوباره با صدای بلند خواند:
وای چه اشتباهی ، این دفعه دیگر آدم نامناسبی را برای لینچ کردن ، انتخاب کرده اند .
و این سکه ، یک روی دیگر هم دارد : آدم های مناسبی برای لینچ کردن وجود دارند ، چه کسانی ؟ آدم های بیکس و کار . بله رسم روزگار چنین است .
مسافر فضایی انجیل تازه ای به زمین هدیه کرد . در انجیل تازه ، مسیح واقعاً آدم بیکس و کاری بود ، و خار چشم کسانی شد که به از ما بهتران وابسته بودند .
اما در عین حال مجبور شد همان حرفهای قشنگ و گیج کننده انجیل های دیگر را هم دوباره تکرار کند . بنابراین یک روز مردم برای سرگرمی و تفریح خودشان او را به یک صلیب میخ کردند و صلیب را در زمین کاشتند . لینچ کنندگان فکر می کردند ، مسلماً عکس العملی نشان داده نخواهد شد . البته خواننده نیز همین فکر را می کند زیرا انجیل جدید بارها با قاطعیت به کله همه فرو کرده بود که مسیح آدم بیکس و کاری است .
و بعد درست قبل از مرگ این موجود بیکس و کار ، آسمان دهان باز کرد و رعد و برق برخاست . صدای خداوند چون بهمنی فرو ریخت . به مردم گفت این آدم بیکس و کار را به فرزندی می پذیرد و از این لحظه تا ابد ، همه قدرت و امتیازات پسر خالق جهان را به او اعطا می کند . خدا گفت از این لحظه به بعد هر کس آدم بیکس و کاری را آزار دهد ، به دهشتناک ترین وضعی تنبیه خواهد شد .