بر سر من عيد چون آوار مي ايد فرود

اوتین پست سال 88 رو با اخوان ثالث که خیلی دوستش دارم شروع می کنم :

بس که همپایش غم و ادبار می آید فرود
بر سر من عید چون آوار می آید فرود
می دهم خود را نوید سال بهتر سالهاست
گر چه هر سالم بدتر از پار می آید فرود


اما انشاا.. که امسال دیگه سال خوبی باشه ؛البته برای همه

امتحان كمدي

تست هوش :
عكس هاي زير مربوط به كجاست ؟
1 – يك باشگاه ورزشي
2 – يك استخر شنا
3 - ترمينال مسافر بري
4 - فرودگاه
5 – خونمون
6 – خونتون
7 – هيچكدام
8 – همه موارد صحيح است



























جواب درست هيچكدام است .
عكس هاي بالا توي محوطه دانشگاه شريف گرفته شدن و مربوط ميشن به آزمون سازمان ظام مهندسي جهت دريافت پروانه اشتغال به كار نظارت كه 15 اسفند ماه امسال برگزار شد ، اين آقايوني هم كه مي بينيد همه از مهندسين عمران و علماي صنعت ساخت و ساز كشور هستند .
اين امتحان كه فقط كساني كه حداقل سه سال از زمان فارق التحصيلي شون گذشته ميتونن توش شركت كنن ، توسط وزارت مسكن و شهرساري و به صورت اوپن بوك برگزار ميشه .
قبلا تو دوره دانشگاه امتحا ن اوپن بوك زياد داده بودم ولي اين امتحان يكم فرق داشت و برام خيلي سنگين بود ، البته سؤالات اين امتحان مشكل نبودن و حد نصاب 50 درصد هم براي قبولي كافي بود ، سنگيني امتحان بيشتر برمي گرده به حجم جزوه ها و كتابهايي كه براي اين امتحان نياز بود كه همراه خودمون ببريم .
همين قضيه باعث كمدي شدن ظاهر امتحان شده بود .
البته من مثل اين آقايون اينهمه سواد نداشتم كه با خودم ببرم ، من از 21 كتابي كه رفرنس اين امتحان بود ، فقط 15 تاشونو داشتم .









































راه بهشت


راه بهشت
مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر ایندنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چهقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود وصورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهیدبنوشید.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانیدبرگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفادهنكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرندبهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...


بخشی از كتاب "شیطان و دوشزه پریم "
پائولو كوئیلو

روزهاي افقي

به مناسبت برگشتنم از سفر هاي فضايي، يه تكه از كتاب" صد سال تنهايي " اثر گابريل گارسيا ماركز :
آئورليانو بعد از ظهر كه به كتابفروشي فاضل اسپانيولي رفت ؛ در آنجا چهار پسر ياوه سرا يافت كه بر سر طرق مختلف از بين بردن سوسك در قرون وسطي سخت جرو بحث مي كردند .
آئورليانو ، وارد مباحثه شد و بي آنكه حتي نفسي تازه كند شرح داد كه سوسك ؛ قديميترين حشره بالدار روي زمين ، كه از زمان انجيل قرباني لنگه كفش بوده است ولي از آنجا كه نژاد اين حشره در مقابل هر نوع آلت قتاله ، از تكه هاي گوجه فرنگي آغشته به نمك اسيدبوريك و سديم گرفته تا آرد مخلوط به شكر ، استقامت فوق العاده اي دارد، يكهزارو ششصدو سه نوع آن در مقابل قديميترين و قويترين و بيرحمانه ترين طرقي كه بشر از ابتداي آفرينش براي از بين بردنش بوجود آورده بود – به انضمام خود بشر - جان سالم بدر برده است . همانگونه كه غريزه زادو ولد به بشر ارتباط داده مي شد ، غريزه واضح و مدام كشتن سوسك هم به بشر مربوط مي شد و اگر سوسك توانسته بود از دست ظلم بشر جان سالم بدر ببرد صرفاً به اين خاطر بود كه به تاريكي پناه برده بود و در آنجا شكست ناپذير مانده بود چون بشر ذاتاً از تاريكي وحشت دارد و سوسك هم ذاتاً از نور مي ترسد . پس چه در قرون وسطي و چه در زمان حال و چه در قرن هاي بعد ، تنها طريق مؤثر براي كشتن سوسك نور خورشيذ است .
مصطفي موسوي - بهمن ماه 1387

باز باران بی ترانه


باز باران بی ترانه

باز باران با تمام بی کسی های شبانه میخورد بر مرد تنها

میچکد بر فرش خانه

باز می آید صدای چک چک غم ، باز ماتم.

من به پشت شیشه تنهایی افتاده نمیدانم، نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست

نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند آن کودک كه زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد!

کجای ذلتش زیباست، نمی فهمم کجای اشک یک بابا که سقفی از گل و آهن به زور چکمه باران

به وی همسر و پروانه های مرده اش آرام باریده کجایش بوی عشق و عاشقی دارد
نمی دانم

نمی دانم چرا مردم نمیدانند،که باران عشق تنها نیست

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست

کجای مرگ ما زیباست نمی فهمم!!!

یاد آرم روز باران را

یاد آرم مادر در کنج باران مرد

کودکی ده ساله بودم ، می دویدم زیر باران از برای نان

مادرم در کوچه های پست شهر

آرام جان میداد

فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود،
نمی دانم

کجای این لجن زیباست
بشنو از من کودک من پیش چشم مرد
فردا که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست

و آن باران که عشق دارد فقط جاریست
برای عاشقان مست و باران من و تو درد و غم دارد.

خدا هم خوب می داند که این عدل زمینی، عدل کم دارد.

اسير پنجه طوفان


اسير پنجه طوفانم ، اسير پنجه ويراني
من و هجوم سياهي ها ، من وهجوم پريشاني

آرزوهایی که حرام شدند

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!
شعر از : شل سیلور استاین