بيا اي همسفر


بيا اي همسفر برخيز ، برخيزيم

زمين زشت است و نفرت خيز

بيا تا باز گرديم سوي آسمانهامان ، شگفت انگيز

هي فلاني


هي فلاني دل به غم مسپار ، نوميدي بران از خويش

دور دار از جان خود تشويش

تو درختي ، نا اميدي آتش قهار

با شتاب و بي امان گستر

هان مشو تسليم نوميدي

كه نمي ماند از وجودت غير خاكستر

جاي شكرش باز هم باقي است

تو هنوز اينجا مرا داري

من تو را دارم

ما هنوز اينجا شناساييم

كه چه هستيم و كه هستيم و كجا هستيم

و چرا هستيم ؟ اين اصلي ترين اصل است : و چرا هستيم ؟

چه وحشتناك


چه وحشتناك
نمل آيد مرا باور
و من با اين شبيخونهاي بيشرمانه و شومي كه دارد مرگ
بدم مي آيد از اين زندگي ديگر

من مي خواهم بيشتر آفتاب ببينم

مي خواهم برف را باران را ، بهاران را بفهمم

نگاه كن هواي دود گرفته شهر نفس راحت را از ما گرفته است

دلم براي فضاي نا پيداي مه لك زده است

مه، مهرباني مبهمي است تا خود را تنها تصور كنيم

تنهايي راز بزرگي است

در تنهايي بي تعارف ميهمان دلمان خواهيم بود

اينجا همه با آسمان حرف نمي زنند

اينجا زير نور نئون آسمان پيدا نيست

مردم براي بازگشايي دلشان به كافه مي آيند

آنان به لحظه هاي بعد از اكنون

به عبث اميدوارند

آنها هنوز بهانه هاي روشن دل را نشناخته اند و در

نيمكره تاريك دل آرميده اند و فكر مي كنند تما م دل

خوشحالي پس از پيدا كردن يك جنس با قيمت نازل

در بازار سياه است

كازان و كوروساوا

اولي اليا كازان و دومي كوروساوا است
شايد اين دو تا هيچ ربطي به هم نداشته باشن
ولي از اونجا كه طبق اصل سوم مصطفي توي دنيا هيچ چيز بي ربطي
وجود نداره ، پس يه جوري اين دوتا رو بهم ربط مي ديم

هر دو نفر توي دنياي سينماآدمهاي مهمي هستن
ولي اين كه چرا خيلي ها كازان رو به بزرگي كوروساوا نمي دونند
بر مي گرده به زندگي و شرايطي كه پيش پاي انسانها قرار مي ده
صد در صد فرازو نشيب توي زندگي هر انساني وجود داره ولي اين
طرز برخورد ما با مشكلات و نوع واكنش ما به اونها ست كه در نهايت
باقي مي مونه
كورو ساوا در مسير فيلم سازي بارها شكست خورد و همه چيز
خودش رو از دست داد اما در نهايت خودش رو به نوعي متفاوت
با كازان در تاريخ ثبت كرد
شايد اگر كازان در ماجراي دادگاه هاي تفتيش به نوع ديگري عمل
مي كرد امروز در سينما طور ديگري در موردش فكر مي كردند
يا حداقل موقع گرفتن اسكار افتخاري يك عمرفعاليت هنري افراد
بيشتري در سالن به احترامش مي ايستادند

نميدانم چرا شب يا چرا ويرانه ام لانه
ولي دانم كه شب ميراث خورشيد است
وميراث خداوند است ويرانه
نمي دانم چرا من مرغم و آواز من اين است
جهانم اين و جانم اين
نهانم اين و پيدا و نشانم اين
وشايد راز من اين است


من شب ها را بر روزها ترجيح مي دهم

چون در شب آدم ها كمتر و ستارها بيشترند