بیمار

بیمار خنده های توام
بیشتر بخند...

مرا جای خودم بگذار



مرا جای خودم بگذار
خودت را جای گهواره ....
و آغوشی تسلا بخش
کنارم باش همواره....

با مدعی نگوئید

با مدعی نگوئید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بماند در رنج خودپرستی

و ای کاش هرگز ندیده بودمت...

ای کاش هرگز بر نگشته بودم
و دستانی را که در خاطره ام
 پرستیدنی، رها مانده بود...
در دستان غریبه ای نامحرم
به تاراج رفته نمی دیدم...

ای کاش هرگز نرفته بودم
تا زخم دوریت و زجر کنایه های انتقامت
ویران کند خاطره ای را
که به یادگار ساخته بودم
 از روزهای  زندگی کردنم

 و ای کاش هرگز ندیده بودمت...
تا حرمت حریم تنهاییم شکسته شود
به نگاهی چنین سست و حقیر و بی اعتبار...

 م م

سال بی باران

سال بی باران
جلپاره يی ست نان
به رنگ بی حرمت دل زده گی
به طعم دشنامی دشخوار و
به بوی تقلب.

ترجيح می دهی که نبويی نچشی،
ببينی که گرسنه به بالين سرنهادن
گواراتر از فرودادن آن ناگوار است.

سال بی باران
آب
نوميدی ست.
شرافت عطش است و
تشريف پليدی
توجيه تيمم.

به جد می گويی: «خوشا عطشان مردن،
که لب ترکردن از اين
گردن نهادن به خفت تسليم است.»

تشنه را گرچه از آب ناگزير است و گشنه را از نان،
سير گشنه گی ام سيراب عطش
گر آب اين است و نان است آن!
 
شاملو

در ستايش موهايت

در ستايش موهايت
می بویم گیسوانت را
تا فرشته ها حسودی کنند به عطر تو.

شانه می زنم موهایت را
تا حوری ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا.

شعر می گویم برای تو
تا کلمات کیف کنند
مست شوند
بمیرند.

در ستايش دست‌هايت
وقتي كه دل دست‌هايم
تنگ مي‌شود براي انگشتان كوچكت

آن‌ها را مي‌گذارم برابر خورشيد
تا با ترکیبی از كسوف و گرما
دوري‌ات را معنا كنم ...


مصطفی مستور

این جزیره ها که در تصرف غم است



چشم های من

این جزیره ها که در تصرف غم است

این جزیره ها که از چهارسو محاصره است

در هوای گریه های نم نم است

گرچه گریه های گاه گاه من

آب می دهد درخت درد را

برق آه بی گناه من ذوب می کند

سد صخره های سخت درد را

فکر می کنم عاقبت هجوم ناگهان عشق

فتح می کند پایتخت درد را


قیصر امین پور